خرید بک لینک
فتحوا العیون بطیبه و نسیمه سکروا به فاذا هم بملاح صاروا سکاری نحو باب ملیکنا ملک الملوک و روحهم کریاح ملک البصیره شمس دین سیدی ظلنا به ذی عزه مرتاح هاتوا من التبریز من صهبائهم من مازح متروق وشاح 522 ماه دیدم شد مرا سودای چرخ آن مهی نی کو بود بالای چرخ تو ز چرخی با تو می گویم ز چرخ ور نه این خورشید را چه جای چرخ زهره را دیدم همی زد چنگ دوش ای همه چون دوش ما شب های چرخ جان من با اختران آسمان رقص رقصان گشته در پهنای چرخ در فراق آفتاب جان ببین از شفق پرخون شده سیمای چرخ سر فروکن یک دمی از بام چرخ تا زنم من چرخ ها در پای چرخ سنگ از خورشید شد یاقوت و لعل چشم از خورشید شد بینای چرخ ماه خود بر آسمان دیگرست عکس آن ماهست در دریای چرخ 523 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد چون کرد بر عالم گذر سلطان مازاغ الصبر نقشی بدید آخر که او بر نقش ها عاشق نشد جانی کجا باشد که او بر اصل جان مفتون نشد آهن کجا باشد که بر آهن ربا عاشق نشد من بر در این شهر دی بشنیدم از جمع پری خانه ش بده بادا که او بر شهر ما عاشق نشد ای وای آن ماهی که او پیوسته بر خشکی فتد ای وای آن مسی که او بر کیمیا عاشق نشد بسته بود راه اجل نبود خلاصش معتجل هم عیش را لایق نبد هم مرگ را عاشق نشد 524 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان شب ترک تازی ها بکن کان ترک در خرگاه شد گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته رخ ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد چون غرق دریا می شود دریاش بر سر می نهد چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می شود کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد یک سان نماید کشت ها تا وقت خرمن دررسد نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد 525 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو ای جان بی آرام رو کان یار خلوت خواه شد اشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختی عقلی که راه آموختی در نیم شب گمراه شد جان های باطن روشنان شب را به دل روشن کنان هندوی شب نعره زنان کان ترک در خرگاه شد باشد ز بازی های خوش بی ذوق رود فرزین شود در سایه فرخ رخی بیدق برفت و شاه شد شب روح ها واصل شود مقصودها حاصل شود چون روز روشن دل شود هر کو ز شب آگاه شد ای روز چون حشری مگر وی شب شب قدری مگر یا چون درخت موسیی کو مظهر الله شد شب ماه خرمن می کند ای روز زین بر گاو نه بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد

برچسب: نویسنده: zahra تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 21:37

صفحه بندی